تبليغاتX
همان
 
همان
 
 
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
 
به خودم که می رسم

شرمنده می شوم

و از اینهمه تحملش

تشکر می کنم

 

وای که چقدر تحملم

طاقت می خواهد

 |+| نوشته شده در  88/08/29ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
من

    از این اوضاع می ترسم

  مثل ماهی

از آب گل آلود

 

آب که زیادی گل آلود شود

می شود باتلاق ماهیگیر

 

 |+| نوشته شده در  88/07/08ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
می خواستند دارم بزنند

چهار پایه نداشتند

قانون را

زیر پایم گذاشتند

 |+| نوشته شده در  88/06/09ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 

حضرات مي فرمايند آدم شويم . اما ببخشاييد آقا طبق روايات شما اگر بنا بر آدم شدن بود

كه آدم ، آدم مي شد و گندم نمي خورد و مارا به اين هچل نمي انداخت

 

                     

از دست ابوالبشر  به شر افتاديم             خونخوار شديم و بند را واداديم

اي كاش نپرسد و نداند كه چطور             تـاوان ويـــار گنـدمــش را داديم

 

 

حالا بماند گردن گرفتن باري كه كوه ازش شانه خالي كرده بود !

 |+| نوشته شده در  88/04/22ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
شلوغی آزادی        ترافیک آدم


چراغ قرمز ها گیج شده اند و قبض جریمه ها در دست افسران باد کرده


تصادف آدمها                  و صدای تیر 

 


                    دود از

 


             کله بلند می شود


کشتن برای بقا                       یا سیرکردن شکم حریصشان

 


                                   آبرو داری کنید


کسی نفهمد بخاطر خوشامد دیگران آدم می کشند

 




 بسیجی که شهادت آرزو داشت            گلوله در دل هم میهن اش کاشت




                   

 

به خوب امید و از بد گله ندارم ....

 |+| نوشته شده در  88/03/29ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 

بچه كه بودم هيچكس بازي ام نمي داد /

 حالا همه بازيم مي دهند /

به من حق بدهید

بچه بازی کنم !

 

 


 

 

دخترك گرسنه به خودش مي پيچيد

و سگ همسايه  گوشت مي جويد

اگر خدايي هست نظاره كند

 

آن بالاها

 سهم مردم را ديدم

كه از ديوار آويزان بود

رنگ صورت بچه هاي كوچه ي ما را

به ديوارشان ماليده اند

اگر خدايي هست نظاره كند

 

من دارم كفرواره مي گويم

اگر خدايي هست نظاره كند

 


از اينهمه شعر كه دور و برم ريخته هيچكدام  به اندازه ي بوسه ي ملايمي آرامم نمي كند و هيچ دختري دل اين شاعر وحشي را رام نمي كند . آخر كدام آدم در دوره ي سرسام واره ي ما دل به غيرممكني بي حاصل خوش مي كند . تازه اگر دلي بايش گذاشته باشند

 من كه  كارم از همجنس بازي گذشته و از فرط خود شيفتگي بعد از 25 سال عشق بازي  با خودم همبستر مي شوم . و فرزندم كه خرامزاده ترن شعر است معصومانه تجسد گند بالا آمده ي زمان خواهد شد . مي ترسم فرزندم سقطم كند . از اينهمه شعر كه دور و برم ريخته كودن ترين آدم هم مي فهمد من ديگر كرك و پرم ريخته و با مترسك غرورم دارم بوسه گدايي مي كنم

قبل از آن كه با خودم  .. . بوسه سرم را بخورد . تيري در سرم خالي كنيد دلم مي خواهد سقد(ط) بشوم پيش از آنكه آن حرامزاده سقطم كند

 |+| نوشته شده در  88/03/07ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
یک راز   که پشت پرده دستم مانده

یک دل  که شبیه برده دستم مانده

یک مشت بشر و چند نخ سیگاری

یک کام خدا نکرده    دستم مانده

هی قصه ی عشق گل و بلبل در باغ

یا     پر  پر  پر وانه و سوزنده    چراغ

عاشق نشده کسی که دلگیر شود

از عشق من و تو     غارغار دو کلاغ

 

 

 |+| نوشته شده در  88/02/16ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
                                                                    آسمان بار امانت نتوانست کشید !

 

آسمان را روی شانه ام گذاشتند

با چهارتا ستاره ی خالی

باور کنید آسمان بدوشی آسان نیست

 

با اینهمه عظمت

                  مترسگ که نه

                               موتورسگم کردند

 

موتور سوارهایمان

               همجنس خوارهای مدرنند

و ما به پاس پیاده بودن

                        به تمام گردون دارها احترام می گذاریم

 

ما گلادیاتور های مبارک صفت

                            روی مین نه آقا

                                            روی فرامین می رویم !

و خیمه شب بازیمان را

                      با تونفا

                             روی موتورها پیاده می کنیم

موتور سگ سر چهار راه

                         آدم برفی تابستانیم ما

که به پاس خدمات ناگزیرمان

                                دشنام می شویم !

زمان که تمام داراییم بود

دشمنی آغاز کرده

و عقربه های دیجیتال

طولانی ترین روزها را

هدیه می دهند ...

                                                شاید این شعر ادامه داشته باشد !


تقدیم با عشق به تهران که امروزها انصافا هوایش تمیز تر است

از دود که آسمان در آن جا کرده            شب روزنه ای به روز پیدا کرده

انگار که یک خدای دود اندودی            در شهر کثیف رنگتان ها کرده

 |+| نوشته شده در  88/02/03ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
گاه اشک

بالا آوردن دیده هاست

 

استفراغ کن چشمهایم

استفراغ کن اینهمه مسمومیت را


تو با کت و شلوار اتو کشیده

و  قیافه ی حق به جانب

در بین آنهمه نیاز

تصویر آرغی هستی

      از سر سیری

 |+| نوشته شده در  88/01/03ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
ایوب بی قرار خداوندم                       خود را به ریش عرش نمی بندم

گاهی برای درد تو می گریم                گاهی به گریه های تو می خندم

روزی هزار مرتبه می میرم                   با کرمهای یخ زده می گندم

صبرم تمام می شود اما حیف                 بر عهد بی گریز تو پابندم

من ناله می کنم تو دعا بشنو                 تا باورت شود که رضامندم

از ظلمهای عادل بی همتا                     لابد دلم خوش است و خرسندم  

 

 |+| نوشته شده در  87/11/19ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
اگر به صداقتتان شک نداشتم

جان قربانتان می کردم

 

حالا که تشویش حالم را گرفته

جان می کَنم

راهی رو به رویتان  باز کنم

شاید کنار بییاییم !

 |+| نوشته شده در  87/10/22ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
از تمام قصه ها می شد فهمید
عذاب هم زاد شب است
و روز دلهره ی شب

با عذاب كنار می آیم
از ترس
تحمل وعده شنیدن
و انتظار كشیدن

انتظار
روان  پریشان زندگی
در آرزوی مرگم
بی خیال اینكه
"بعد مرگ به كدام دوزخم می افكنند "

از تمام قصه ها می شد فهمید
خداوند دو دوزخ آفرید
یكی بهشت
و دیگری
جهنم
جاودانه
جهنم ماند
 |+| نوشته شده در  87/09/14ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
خودکار فنگ می شوم اینجا شعار نیست

در خدمت نظام کسی برقرار نیست

دلتنگ 

        ناگزیر 

                       گریزانم از زمان

ای کاش ناله

حیف که جای هوار نیست

هی می روی و اول راهی هنوز          هی

تا آخرش بمان

که کسی ماندگار نیست

هی می روی به حد ترخص نمی رسی

راهی که هیچ دارد و جز انتظار نیست !

 

 |+| نوشته شده در  87/07/30ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
سرباز شدم

اما نمی دانستم

این شدن چقدر آب بر می دارد

قبل آب رفتن

می خواهم

نصیحتت  کنم

سعی کن افشا نشوی !

 


 

به میان دوره که می رسی

شهوت بی داد می کند !

 |+| نوشته شده در  87/07/03ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
زندگی که دست من نیست ...

 

سر بسته بگویم

سرباز می شوم

 |+| نوشته شده در  87/03/31ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
قابل توجه اهالی غرب کشور

 

برای اطلاعات بیشتر به لوزی مراجعه کنید :

 

http://www.louzi.persianblog.ir/   

 |+| نوشته شده در  87/03/15ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
به رفتنها

       عادت دارم

 

بیا و سنت شکنی کن

 

...

 

چرا حیف شود

لحظه ای که می توان دریافت ؟!

 |+| نوشته شده در  87/03/15ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 

هر چند درد و دود چنین دادمان به باد           دردی کشان سوخته کش مست و نئشه باد

 

دلم گیر است از اقیانوسها دریا ترم امشب

تو را تا انتهای درد و دریا می برم امشب

از اول ول شدم من مثل گلدان از لب ایوان

نیافتم بشکنم من راهیم خیر سرم امشب

شبیه بچگی ها می شوم حسرت به دل تنها

کنار تیر برق هر شب آن کوچه سر می آورم امشب

نگاهم می کنی یعنی اگر یک جیب پر خرجم کنی هستم

ولنگارانه می خندم تو را هم می درم امشب

نمی رنجی اگر رک رو به رو نقدت کنم خانم

تو یک نقاشی زشتی که آنرا می خرم امشب

تمام عمر را در حسرت و خست به سر کردم

من امشب مستم و ولخرج می پاشم کرم امشب

بساطت را بیاور من خراب و بی خودم پرتم

بیاور می کشم تا صبح بعدش می پرم امشب

نمی بندم خودم را می گذارم باز باشد در

کنار پنجره در پنجه ات می افسرم امشب

طناب و چار پایه چند خط کاغذ و یک چاقو

بیا ای مرگ بستم بار خود را حاضرم امشب

 |+| نوشته شده در  87/03/10ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
افتاده يک غريب در اين گوشه بی نوا

پاييز وار زرد و خشکيده و  جدا

خاموش مثل ساعت خوابيده ی اتاق

بيکار مثل کوچه ی تاريک قصه ها

تو دوری از دیار  من افتاده ام غریب

ما در ميان اينهمه غوغا غزلسرا

آخر چه می شود ؟ چه بدانم ٬تو می روی

برگرد تا دوباره به بسازیم خانه را  !

در پنجره برای تو آواز می شوم

تا می تکانی اینهمه آوار را که ما

در امتداد ثانیه ها ریختیمشان

با اسم خاطرات من و من ٬من و شما

حالا برای هم که نمردیم و زنده ایم

تا می کنیم  سجده و سجاده و دعا

با هم ٬ برای هم غزلی ساز می کنیم

من میخ می شوم و تو دیواری آشنا

یک قاب عکس روی من افتاده می شود

می افتد آنچنان که از افتادنش صدا

می پيچد و اتاق دلش خورد می شود

از ابتدا هميشه همين بود انتها

حالا غريب يا نه غريبه نشسته است

در فکر هيچ نيست بجز قطره ای دوا

من در وطن غريب و تو در خانه ات اسير

يا اشک يا نه خون رگم شايد اين دوتا

کاری کنند تا بشود شعر تازه گفت

بی اعتنا به دشنه ی قصاب شعر یا

آنها که شعر های مرا پاره می کنند

در هیئت خدا و به نام قدر  . قضا

فرقی نمی کند که من و تو چه می کشیم

يا اين که اشک ريخته باشد شبی خدا

اينجا برای خنده مجوز نداشتم

با گريه می روم تک و تنها تو تا کجا

با چشمهای خيس نگاهت به سايه ای

که دربه در شده پی دستی گره گشا

آيا هميشه اينهمه دور است آسمان

يا پای ماست بسته به زنجيره ی ريا

من می روم تو خسته و دلگير می شوی

دلتنگ می شوم و تو در درگیر یک چرا

اینجا وطن بدوش غريب است و گوشه گیر
درگیر  افترا   و   گرفتار            انزوا

 |+| نوشته شده در  87/02/19ساعت 4:49 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
گیتار دستهای تو را تار می شوم

در بین دستهای تو سیگار می شوم

تو دوری آنچنان که به گردت نمی رسم

من هم برای درک تو دشوار می شوم

تو لاشه می شوی همه را دور می کنی

من دور لاشه ات لب کفتار می شوم

آن بار اگر چه بی تو برایم صفا نداشت

اینبار می کشم پر از افکار می شوم

تو دود می کنی مگر اوراق می شوی

من قطعه قطعه وارد بازار می شوم

هی تو شراب و شعر و من خسته و خمار

هی می خورم دوباره و هشیار می شوم

شنگول مثل نئشه شدن گیج می زنم

تر یا که خشک سوخته بر دار می شوم

سنجاق و سیم و شعله ی آبی نشد نشد

من با تو دود می شوم انکار می شوم

فرقی ندارد این که تو فردا چه می کشی

کش آمده زمان و من آزار می شوم

تو  بی شباهتی به من انگار آینه

من قاب عکس کهنه ی دیوار می شوم

مثل کلاغ می پری و دور می شوی

تو غارغار شو که منقار می شوم

بی حوصله همیشه گرفتار مثل من

من از گناه تو پر و سرشار می شوم

از غرغر شبانه مادر نگو به من

با اینهمه حیای تو بی عار می شوم

ای خسته تو . تو آینه ای یا سرود من

زنگاردار و خط خطی و خار می شوم

نه آشنایی و نه غریبه خود منی

من جان برای درد تو گفتار می شوم

 

خودخواهی بهانه نمی خواهد

ایثار کن

 |+| نوشته شده در  86/12/10ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
کتابی تازه را

       گام به گام

                  ورق می زنم

   کتابی سفید با رد پای سرد زمستان

 گلواژه های برف

         روی صورتم گلریزان می کنند

یکرنگی سفید طبیعت

آدم برفی

         دست کش

                   رام و بی حرکت

چتر چیزی می شنود

ناودانها چکه می کنند

 

حالا بخاری

ارجمند تر از همیشه

ما را دور هم می نشاند

من دوست دارم

به فصل آخر برسم

کتاب که تمام شد

تقویم را عوض می کنم

 |+| نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
نه بلند

نه سیاه

خودمانی تر از همیشه

امشب دوباره به خود آمدم

چه مانده از پاییز

از زمستان همان می ماند

و از من

     "همان"

 |+| نوشته شده در  86/09/30ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
دیگر

   تاریخ را ورق نزن

از دیدن جنازه ها

روحم می گیرد

تاریخی

که زیباترین صفحاتش

سرشار از مظلومیت مردانه هاست

مرا بیش از این طاقت دیدن نیست

شرابم دهید

شرابی که مسخم کند

 

با تشکر از معلمان املا این هم از تاقت !

 |+| نوشته شده در  86/08/15ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
در تب و تاب و بي تاب سر گيجه گرفته از سر گردانيها به گوشه اي مي خزم تا تجديد قوا کنم از خدا خواسته ام که نيرومند برگردم
 |+| نوشته شده در  86/07/21ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
بي شک در شب آسمان رنگ ديگريست ستاره ها را نگاه کني به بي کران مي رسي به خودت را که نبيني به آسمان در بستر افتاده ام و رود مي رود شب سياهي شرم را يادم مي آورد و ستاره هاي بي شمار اشک ندامتم را شب پناهگاه خوبي ست براي پنهان شدن اما به دام مي افتم افسوس عمرم به تباهي گذشت و ندانستم چه شبها که قدر ندانستم
 |+| نوشته شده در  86/07/12ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
سحر آشفته

و افطار دلزده

پریشان در این میانه پرسه می زنم

 

گویا نیمه شب بارگاه خدا

به روی شرمنده ها بازتر است

و چهره ی اهورایی

   در سایه روشن شرم و لطف بارزتر

 |+| نوشته شده در  86/07/03ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
وزان و گریزان

باد

سرد و گرم کشیده ی روزگار

می رفت و می گفت

....

چنین است سخن باد

که دریا را به خروش وا می دارد

و دل کوه را می خراشد

...

در باغ باد می نوازد

و درختان می رقصیند

...

باد دنیا دیده

 همه ی دنیا را گردیده بود

 |+| نوشته شده در  86/05/22ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
فرار می کنم از تکرار

 حیف که به روزمرگی !

 

تا کی نیستم نمی دونم

 |+| نوشته شده در  86/04/15ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
بعد از رفتنم      خواهید فهمید

چه بی دلیل بزرگ شده ام

اما جرئت اندیشدنش را

ـ حتی در خلوت خود -

نخواهید داشت

مثل اعتراف به گناهی کبیر

و من مثل شایعه ای

                     پراکنده خواهم شد

 

 |+| نوشته شده در  86/04/14ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
به چند و چون سوگند
و به بی چون
در نخستين نبرد
سر از تن جدا افتاده بود

مردی که معنی نعره اش این بود :

 خسته ام از خفت

تا چند سر فرود آوردن

و با هر ذلتی سر کردن

می ایستم بر دو پای عصیان

منم انسان

آفریده ی طغیان

سرکش تر از تمام شیاطین

در برابر خدایتان خواهم ایستاد

نعره کشید و افتاد

یعنی

به خدایت

 بگو مرا از روی زمین بردارد

 |+| نوشته شده در  86/03/21ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
 
  بالا